محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3928
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« تا وقتى كه بىزحمت به نزد آب رسيدى » گويد : آنگاه يزيد در كار دهستان اصرار كرد و در اطراف آن از هر سوى سپاه نهاد و آذوقه از آنها ببريد كه در نبرد مسلمانان واماندند و كار محاصره و بليه بر آنها سخت شد وصول ، دهقان دهستان ، كس پيش يزيد فرستاد كه با تو صلح مىكنم به شرط اين كه جان و خاندان و مال مرا امان دهى و شهر را با آنچه در آن هست و با مردمش به تو تسليم كنم . » گويد : پس يزيد با وى صلح كرد و پذيرفت و به تعهد خويش عمل كرد و وارد شهر شد و از آنجا مال و گنج و اسير بىشمار گرفت و چهارده هزار ترك را دست بسته بكشت و اين را براى سليمان بن عبد الملك نوشت . گويد : آنگاه يزيد حركت كرد و سوى گرگان رفت كه با مردم كوفه بر يكصد هزار و گاهى دويست هزار و سيصد هزار صلح مىكرده بودند . و چون يزيد سوى آنها رفت به تقاضاى صلح آمدند و از او بترسيدند و چيزى بيفزودند ، يزيد يكى از مردم ازد را به نام اسد پسر عبد الله بر آنها گماشت . گويد : پس از آن يزيد سوى اسپهبد رفت كه در طبرستان بود . فعلگان همراه وى بودند كه درخت مىبريدند و راه مىساختند تا پيش اسپهبد رسيدند كه يزيد آنجا فرود آمد و وى را محاصره كرد و بر سرزمينش تسلط يافت ، آنگاه اسپهبد تقاضاى صلح مىكرد كه آنچه را از پيش از او مىگرفته بودند بيفزايد اما يزيد نمىپذيرفت كه اميد فتح آنجا را داشت . گويد : يك روز يزيد ابو عيينه برادر خويش را با جمعى از مردم كوفه و بصره فرستاد كه از كوه سوى آنها بالا رفتند . اسپهبد كس پيش ديلمان فرستاده بود و آنها را به جنبش آورده بود كه به نبرد آمدند ، و مسلمانان به آنها پرداختند و پسشان راندند ، سر ديلمان بيامد و هماورد خواست محمد بن عبد الرحمان سوى وى رفت و او را بكشت كه ديلمان هزيمت شدند و مسلمانان تا دهانهء دره پيش رفتند و مىخواستند